سلام بچه ها!![]()
دیروز بهم جایزه دادن.
پارسال توی یه مسابقه ی تصویرگری از قصه های قرآنی شرکت کرده بودم.
توی مرحله ی منطقه ای نقاشیم اول شد.
که چند هفته پیش یه جشنی به مناسبتش برگزار شد و بهم یه حوله لباسی سبز دادن.
یه مسابقه هم بعدش برگزار شد و اونایی که توی منطقه اول شده بودن رفتن مرحله ی استانی. دوباره یه نقاشی دیگه - این دفعه توی محل مسابقات کشیدم. - این نقاشی هم توی استان پنجم شد!
دیروز رفتم جایزه ی اونو بگیرم. یه جشن توی تالار فرهنگ بود.وقتی وارد سالن شد برای چند ثانیه حس کردم اشتباه اومدم!
می دونید چرا؟! چون همه ی خانم های اون جا و دخترا چادر داشتن.
من فقط مقنعه سرم بود.
اونم درست حسابی سرم نکرده بودم. سریع رفتم ته سالن نشستم.
انقدر دیر رسیده بودم که آخر مراسم بود و می خواستن جایزه هارو بدن!
آقایی که اسم برنده هارو می خوند نمی دونم به چه دلیل غیرقانع کننده ای اسم کوچیکه دخترارو نمی خوند!!
بعد از این که چندتا مرادی و محمدی و احمدی پیدا شد و مجبور شد اسم کوچیک رو بخونه گفت:"من واقعا معذرت می خوام اسم کوچیک رو می خونم!"![]()
بالاخره اسم منو صدا زدن. جایزه م یه کارت هدیه پونزده هزار تومنی بود.![]()
پی نوشت:دوستان عزیز لطفا از من شیرینی نخواین!
چون من شیرینی بده نیستم!![]()
یک دوست
سلام بچه ها!
خب این جور که معلومه کم نیستن دوستایی که می خوان ما دوباره این جا رو راه بندازیم! ای ول! از همه ی بچه هایی که این جا علام کردن یا یه جور دیگه به گوشم رسوندن که علاقمندن تشکر می کنم!![]()
برای شروع یه خاطره ی جالب از بابک براتون میذارم.
فعلا همین![]()
یک دوست

(عکس ۳ دقیقه قبل امتحان)
یه دبیر فیزیکی داریم...یعنی داشتیم...دیزلی...داغون...!! ببین تا چه حد...
از روز اولی که این پاش رو تو کلاس خجسنه و خرم ما گذااااااشت بچه ها اذیتش کردن.
1 - چون لهجه یی داشت زیبااااااااا
2- همه چی بلد بود به غیر از فیزیک
یکی از آزارهایی که به این بند خدا رسوندن بچه ها ( من نبودم به خدا) بشته صندلیش انقدر خورده گچ ریختن که 1 ثانیه که نشست کتش تغییر رنگ داد.
زنگ خورد رفت بیرون هفته ی بعد اول زنگ 2 نمره از کل کلاس کم کرد.
آخه نامرد درس بلد نبود بده...میگفت گوش کنید...فحش میداد به بچه ها دستشم روشون بلند میشد![]()
این بابا روزه آخر گفت یادتونه از اول مهر بلاهایی که سر من میوردید بعد چشماش شبیه این گربه ه تو شرک شد![]()
![]()
بعد یهو تغییر کرد...حالا نوبت منه ...نابودتون میکنم...نمره بهتون نمیدم...فلان فلانها بچه هام همه اینجوری
بودن.
روزه قبل امتحان من که دیدم چیزی نمیفهمم کتاب رو بوسیدم فردا رفتم مدرسه دیدم به من آخرین نفرم... ساعت 10 امتحان داشتیم من 9 رسیدم بچه ها از 7 زنبیل گذاشتن...دیدم این جزوه اونو میگیره ...این از اون اون از این سوال میپرسه... منم خدا استعداد بهم داده از 6 فصل 1 فصل بلد بودم. یکی یکی دبیر شدیم واسه هم توضیح دادیم.
خلاصه رفتیم سر جلسه ...
سوال 1 .... -->
(بابک وقتت رو هدر نده ...برو سوال بعد )
سوال 2 .... --->
( این سوال رو که مطمئن نیسی برو سوال بعد)
سوال 3 ...---->
( ببخشید آقای مراقب این چیه اینجا؟.... این اصلا نبود![]()
![]()
تو کتاب)
سوال 4 ...---> چقدر خسته شدم... یکم باید صبر کنم تا مغزم آزاد بشه.
خلاصه تا 14 رو رفتم 5 یا 6 تاش رونوشتم اونم ناقص.
سرم رو گرفتم بالا...
ببینید صحنه تو عمرم به این جالبی ندیده بودم![]()
![]()
5 6 نفر داشتن تق تق خودکار بالا پایین میکردن....
3 4 نفر در تلاش و کوشش بودن یه مگس رو بگیرن
2 3 نفر سرشون رو صندلی داشتن خرناس میکشیدن
بغلیم داشت رو دیوار خاطره مینوشت.
اینوریمم داشت مثله چی گریه میکرد
گفتم خب جای شکرش باقیه یه آدم حسابی هست.
ااااااااااااان ااااااااااین اههههههههههن....هر چی زووووووووور زدم دیدم خیر اشک من در نمیاد.
این صحنه دیگه اوج خنده بود...
همه جا ساکت بود یکی از بچه ها از خواب پرید بلند شد با صورت رفت تو در...بد تازه بیدار شد فهمید کجاست . باور کنید بلیط اتوبوس در آورد داشت میداد به مراقبه...اصلا اوت....منگ...یعنی شوووووووت![]()
خلاصه بعد از کلی بالا پایین کردن برگه ها پاشدیم تحویل دادیم.
بابک(نویسنده ی مهمان)
سلااااااااااااااااااااااااام!
چه گرد و خاکی!![]()
![]()
اوه اوه!![]()
خیلی دلم می خواد یه دستی به سر و روی این جا بکشم ولی باید ببینم هنوزم مثل سابق طرفدار داره یا نه! الکی که نمیشه...
هرکی دوست داره این جا دوباره راه بیفته توی نظرات اعلام کنه! منتظرتونم...![]()
![]()
یک دوست
امروز شنبه اول هفته ٬ با بدحالی تمام به امید این که هم یه فرجی بشه واسه من که هیچی درس نخونده بودم ٬ هم به خوبی بگذره هم خوش بگذره ( چه توقعات جالبی! نه!؟ ) رفتم مدرسه.
با این طرز تفکر روزم رو شروع کردم و وارد مدرسه شدم. به محض ورودم با فاجعه ای بی نظیر روبه رو شدم و اون این بود که تقریبا همه ی بچه ها یه هدبند مشکی زیر مقنعه سر کرده بودن!!![]()
من واقعا فکر نمی کردم که ممکنه حرف ناظم همه کاره ی مدرسمون این قدر تحویل گرفته شه!![]()
![]()
ولی خب... واقعیت تلخ بود... مثل همیشه...
همه از ترس نمره ی انضباط!
ای خدااااا
دوباره من باید می رفتم دفتر ناظم مدسه مون(برای دفاعیه)
پشت بلندگو اسمم رو صدا زد و ازم خواست که توی دفترش منتظرش باشم.
با کمال خونسردی رفتم طبقه ی هزارم!(اغراق برای نشان دادن میزان استبداد!) و منتظر شدم. خودم رو برای هر سوالی که ممکن بود پرسیده شه آماده کردم.
ناظم: نگین تو چرا؟ تو چرا هدبند نزدی؟!؟!؟!؟
من: خانوم یه سوال دارم...
ناظم:بگو...(بسیار مشتاق!)
من: چه کسانی به ما نامحرم هستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ناظم:
... چطور؟(من من کنان!) خب معلومه مردها!
من: پس چرا من باید توی مدرسه ی دخترونه حجاب - اونم به این ابهت - داشته باشم؟؟؟؟
ناظم: خب پس دبیرای مرد چی؟ اونا...
من: من فکر می کنم شعورم در این حد باشه که بدون مقنعه جلوشون حاضر نشم!
ناظم: معلومه ٬ ولی خب اگه تو این کار رو انجام ندی بقیه هم از تو پیروی می کنن ٬ نمی شه که!
من: مسئله فقط من نیستم ... همه نباید این کار رو بکنن!
ناظم:نه! باید رعایت شه!! اسمتو نوشتم... حالا ببینم فردا چه جوری میای...
من:قول نمیدم!
ببینم خدا چی می خواد!
ببینم چی می شه!![]()
نگین
کلاس ما دقیقا بغل آزمایشگاه مدرسه س و از بخت و اقبال بلند ما ۱۴ نفر هم بیشتر نیستیم ٬ در نتیجه به کوچک ترین خواست معلمامون راهی آزمایشگاه میشم!
اون روز شیمی داشتیم. رفتیم آزمایشگاه تا درس جدید رو اون جا آزمایش کنیم. معلم مارو به سه گروه تقسیم کرد تا مثلا خودمون آزمایشارو انجام بدیم.ما (یعنی من ٬دوست جون ٬مهرناز ،سبا و فائقه) گروه اول بودیم. قرار شد اولین آزمایش رو ما انجام بدیم. تا مواد رو پیدا کنیم یه ربع طول کشید! همه هول بودیم! موقع ریختن مواد و آب توی لوله ها تنگ آزمایش کلللللی دردسر کشیدیم.
منم خیس شده بودم هم نارنجی!(از لطف هم گروهیام.)
خلاصه... به هر زحمتی بود. آزمایشارو انجام دادیم و واکنشارو نوشتیم.
بعدش شروع کردیم به شستن وسایل و آزمایشگاه رو بهم ریختیم!! معلممونم خونسرد داشت با مسئول آزمایشگاه صحبت می کرد. بالاخره وقتی کار شستن و تمیز کردن ظرفارو تموم کردیم ٬ برگشتیم کلاس.سر جاهامون نشستیم و معلم هم رفت تا در رو ببنده. همون موقع فائقه از بیرون با سرعت سعی کرد قبل بسته شدن در بیاد توی کلاس. ولی لایه در موند!! معلم سعی داشت در رو ببنده و اونم داشت له می شد!! مانتوش هم به دستگیره ی در گیر کرد و به دلیل شدت تلاش برای وارد شدن دوتا از دکمه های مانتوش کنده شد و افتاد روی زمین!! بچه ها اول با تعجب نگاش می کردن ولی چندلحظه بعد کلاس از خنده منفجر شد...
پی نوشت: روز جلسه ی اولیا و مربیان ٬ برای پدر و مادرها شیرینی و ساندیس تهیه کرده بودن که تلاش ما برای غارت اونا موقع زنگ تفریح به نتیجه ای نرسید!
آوا


